زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
با تـیـغ اشـک بر همه میتـازم ای پدر من با غـم تـو هـیچ نـمیسـازم ای پـدر این مدتی که مـانـده به پـایـان عمر من باید به گـریـه بـر تـو بـپـردازم ای پدر صد بار خوردهام به زمین بین این مسیر تـا پـرچـم غـم تـو بـر افـرازم ای پـدر رفتی به روی نیزه و سر خم نکردهای در روز حشر هم به تو مینازم ای پدر روزی که زنده میکـند اسلام را غـمـم ایـمـان میآورنـد بـه اعـجـازم ای پـدر اطناب رنجهای تو را جای شرح نیست در شعر غـصههـای تو ایجازم ای پدر هر بار خواست جان بپرد از حصار تن سنـگـی زدنـد بـر پـر پـروازم ای پـدر از اسب خوردهای به زمین حق بده که من خـود را ز روی ناقـه بیـنـدازم ای پدر اینگونه که بـریـده سرت را، نمیشود، بر گـردن تو دسـت بـیـانـدازم ای پـدر |